|
بمناسبت 86 سالگی اش/4 یادداشت/
یزدان نیوز:
پروندهای بمناسبت۸۶ سالگی استاد محمدعلی اسلامیندوشن و خدمات فرهنگی و پژوهشی او به ایران
* فرزند پربار كوير... فريدون مجلسي
چندين سال پيش دوستان و دوستدارن دكتر محمدعلي اسلاميندوشن براي بزرگداشت او هديهاي گرد آوردند كه در شأن او بود. هريك مقاله و يادداشتي نوشتند كه در كتابي برجاي ماند. منظور اين نبود كه خاطرات يا زندگينامهاي تهيه شود. اين كار را خود او در چهار جلد كتاب بسيار جذاب و خواندني «روزها» نوشته است. منظور يادگاري فرهنگي بود. نامش را تك درخت گذاشتند. نميدانم ابتكار چه كسي بود اما با مسما بود و از او، زاده كوير، تصوري ذهني و سبز در برهوتي فرهنگي مجسم ميكرد.
سه سال پيش كه دوستي از من دعوت كرد به مناسبت انتشار جُنگ كلمهها (گزيده نوشتههاي او) سطوري بنويسم، بياختيار به ياد آن تك درخت افتادم و نوشتهام را با آن تجسم آغاز كردم كه سطوري از آن را تكرار ميكنم: «گاه در دشت و بياباني، گاه بر تپهاي يا كوهي عريان و خشك، تك درختي ميبيني كه حيرت ميكني، كه اگر اين دشت و آن كوه درختپرور است، چگونه است كه جز اين تك درخت نپرورانيده و اگر درختپرور نيست، راز آن تك درخت در چيست؟ گويي فرهنگ و ادب ايرانزمين نيز چنين است. ناگهان از كنجي دور تكنواي حنظله بادغيسي به گوش ميرسد كه نوزايي زبانفارسي را نويد ميدهد، سپس جدا جدا، تك درختها جان ميگيرند و پديدار ميشوند! خواه در شعر و ادب، خواه در فلسفه، رياضيات، علوم و هيات. رودكي سمرقندي، ابنسينا، ابوريحان بيروني، فردوسي توسي، ابونصر فارابي، خيام نيشابوري، زكرياي رازي، خوارزمي، جلالالدين بلخي، نظامي گنجوي، مسعودي، ابوالفضل بيهقي، خواجوي كرماني، عبيد زاكاني، سعدي، حافظ شيرازي و... . گويي بادغيس، سمرقند، بخارا، فرغانه، توس، بلخ، گنجه، بيهق، فارياب، زاكان و حتي شيراز همچون مكاتب فلسفي معاصر فرانكفورت و شيكاگو و پاريس محافل دانشگاهي آنچناني و پژوهشكدههاي ويژهاي داشتهاند كه اينان فرآوردههايشان بوده باشند اما چنين نبوده است. آن مكانها در شمار دشتهاي خشك و نيمهخشك و سراهاي ساده و گلين بودهاند كه اين تكدرختها در آنها روييده و باليدهاند و به جاي اينكه شهرت از شهر و ديار خود برده باشند، شهر و ديارشان را شهرت بخشيدهاند. شايد بتوان گفت آنان از تبار همان دهقانمداري اصيلي باشند كه فردوسي صريحا خود را در آن شمار ميداند. دهقانان، نه به معناي امروزي روستايي و كشاورز ساده، در واقع تجلي اشرافيت فرهنگي جامعه ايراني بودهاند كه ميراث اين فرهنگ را از نسلي تحويل گرفته، بار آن را به دوش كشيده و سنگينتر از گذشته به نسل ديگر منتقل كردهاند. دهقان نه قدرتمند است، نه بازرگان اما به قول امروزيها، ريشه در خاك دارد ...»محمدعلي اسلاميندوشن، روشنفكر ايرانانديش و فرهنگمحور است. براي روشنفكر تعاريف گوناگون شده است، من آن را امري اعتباري و نسبي ميدانم كه بستگي به زمان و مكان دارد. پيشنياز مشترك آن در همه تعاريف «فرهيختگي» است، يعني تا دلي به نور دانش روشن نشود، ذهن و فكر روشن نميتواند داشته باشد. دوم «باروري فرهنگي» است، كه با سواد فرق ميكند. به قول امروزيها سواد، زبان و فن سختافزار كار، وسيله و ابزار است. فرهنگ نرمافزاري است كه فقط با آموزش حاصل نميشود بلكه هنر ميخواهد، مانند هر هنري آني، استعدادي و سرشتي ويژه ميخواهد كه به سادگي و مانند فن و زبان آموختني نيست، بينش است روشنفكر، فرهيختهاي با فرهنگ است كه از استقلال انديشه برخوردار باشد، يعني خود را نيازمند سرسپردگي و پيروي از كسي نبيند، مريد نباشد و نيازمند به داشتن مريد هم نباشد. در اقتصاد و صنعت به كساني كه در وجودشان جوهر خلاقيت است و ديگران را نيز به كار ميگمارند، «كارآفرين» ميگويند. روشنفكر كارآفرين عرصه فرهنگ و تفكر است. چراغ را روشن ميكند و محيط را براي بينش بيشتر آماده ميكند، بيآنكه بركرسي اقتداري نشسته باشد. چشمهايش ژرفبين هستند و قلمش، كالبدشكاف است. وقتي اينها با كمال دانش آميخته شد به زيباترين وجه به قلم ميآيد. روشنفكران عرصه سياست و جامعهشناسي نيز چنين خصوصياتي دارند و در سياست و اجتماع بسيار اثرگذار و تحولبخش هستند. روشنفكر عرصه فرهنگي ممكن است به آن صراحت به سراغ اين عرصهها نرود، اما گستره و عمق اثرگذاري او در بلندمدت بيشتر است. اينها خصوصياتي است كه به نظر من در وجود محمدعلي اسلاميندوشن جمع است، به همين دليل او را روشنفكر بيبديل فرهنگي ميدانم. ارادت و دوستي من با دكتر اسلامي ندوشن به زماني بازميگردد كه در دوره فوقليسانس در درس حقوق اساسي تطبيقي استاد من بودند كه سابقهاش به 45 سال پيش بازميگردد. در اين مدت با توجه به آن همه آثار ادبي و اجتماعي عموما او را به عنوان يك اديب و پژوهشگر اجتماعي ميشناسند. ادبيات زمينه كار من نيست، فقط زيبايي آن را درك ميكنم و ميستايم اما با مسايل اجتماعي مأنوستر هستم. شايد بسياري ندانند كه رشته تحصيلي دكتر اسلاميندوشن نه ادبيات، بلكه حقوق بوده است و نخستين اشتغال نادلخواه او نيز قضاوت بوده است و از من نيز به عنوان دانشجوي حقوق انتظار دارند به اين جنبه استاد بپردازم. البته نميتوانم به آنچه آموختم بپردازم زيرا ميدانم مسايل حقوقي و فني براي خواننده عمومي ملالتبار است اما ناچار دو نكته را كه قبلا نيز اشارهاي به آن كردهام بايد تكرار كنم، زيرا بر من تاثيري شگفتآور و جذبكننده بخشيد. زمستان سال 1346 بود. من افسر وظيفه بودم و اغلب مستقيما از محل كار با همان لباس افسري سر كلاس حاضر ميشدم. نميدانم صحبت در چه مقولهاي بود كه موضوع زندانيان سياسي و لزوم رفتار متفاوت و محترمانه با آنان مطرح شد. سرم پايين بود و گوش ميدادم. استاد در توجيه آن رفتار ويژه گفت: «گذشته از همه چيز، نبايد فراموش كرد كه بسياري از آنان رهبران سياسي آينده جوامع خودشان خواهند بود.» زمان نرمي نبود. زندانها خالي از زندانيان سياسي نبود. با حيرت استاد جوان را نگريستم كه با همان خونسردي عادي به درس خود ادامه ميداد. بار ديگر در مفهوم دموكراسي و نقش انتخابات در حكومت دموكراتيك و حكومت اكثريت بود. نكتهاي را آموختم كه تا آن زمان برايم تازگي داشت. استاد ميگفت: «دموكراسي حكومتي متكي بر تاييد اكثريت است، اما با اندكي لغزش ميتواند منجر به نوعي ديكتاتوري اكثريت شود.» برايم حيرتانگيز بود. ما دموكراسي اكثريتياش را هم نداشتيم و برايمان از ديكتاتوري اكثريت ميگفت! استاد ميگفت: «اگر انتخابات بر مبناي اكثريت نسبي باشد، ميتواند اقليت يا اقليتهاي بزرگي را از حضور در مجالس و مشاركت در تصميمگيري و قانونگذاري ملي محروم كند.» تا پيش از آن هنوز درباره اكثريت تناسبي نشنيده بودم، برايم جالب بود. خلاصهاش اين بود كه مثلا اگر در جمع آراي شهر و كشور 50 درصد به علاوه يك راي به حزبي و 50 درصد منهاي يك رأي به حزب ديگر داده شود، معنياش اين نيست كه حزب برنده همه كرسيها را به خودش اختصاص دهد و 49درصد مشاركتي نداشته باشند و بيگانه در سرزمين خود تلقي شوند، به عبارت ديگر اگر در شهري مانند تهران فرضا 50 درصد به علاوه يك راي به فهرست الف و 50درصد منهاي يك راي به فهرست ب داده شود، معنياش اين نيست كه هر 30 نفر نماينده به فهرست الف تعلق گيرد، بلكه معنياش اين است كه هر گروه به نسبت راي خود نماينده داشته باشد، يعني نصف به نصف يا دستكم با يك نماينده بيشتر باشد و براي نزديكتر شدن به اين عدالت دموكراتيك، بعضي كشورها حوزهها را كوچكتر ميكنند كه مثلا 30 نماينده تهران ميان 30 حوزه تقسيم شود كه هر حوزه يك نماينده و هر رايدهنده فقط حق يك رأي داشته باشد. از همين ديدگاه بود كه اهميت و نقش احزاب و گروههاي سياسي مطرح و درك ميشد. منطق بسيار عادلانهاي بود بر دلم نشست و ماندگار شد. در آن زمان به اين فكر ميكردم كه آيا ممكن است روزي در كشور ما هم اينگونه منصفانه و دموكراتيك با اين قضيه برخورد شود؟ هنوز گاهي آن كلاس و اين فكر مرا به خود مشغول ميدارد. عمرش دراز باد.
-------------------------------------------------------------------------------------------
فرزانگي و خاموشي دكتر عبدالحميد ضيايي*
واپسين نتيجهاي كه نيكوس كازانتزاكيس (NikosKazantzakis)، نويسنده، شاعر، انديشمند و عارف مشهور يوناني از نوشتن نمايشنامه «بودا» ميگيرد، اين است كه در جدال بين «ضرورت عمل سياسي» با «بي عملي بوديستي» به معناي درك بيهودگي هر كنشي، يگانه راه رهايي و رستگاري، «هنر» است. اگرچه غايت مكتوب نمايشنامه بودا، سخت بدبينانه و نااميدكننده است، اما اعترافي تلخ به اين واقعيت است كه «مبارز راه آزادي، فرجامي چون فرجام بردگان دارد و دچار بيماري آسماني، يعني جواني است؛ به اين معنا كه ميخواهد جهان را يكشبه تغيير دهد... واكنشي دن كيشوت وار، انكار وجود سرنوشت...» آن هم در جهاني«الاكلنگ وار» كه مدعيات يكي، بايد وزني معادل دعاوي آن ديگري داشته باشد! اما مگر ميتوان از سياست پرهيز كرد؟ كازانتزاكيس به نام بودا و از زبان وي ميگويد كه: هنرمند امر نا-زيبايي شناسانه (عمل سياسي) را شرط لازم نجات خويش از طريق امر زيبايي شناسانه ميشمرد (ر. ك به: كازانتزاكيس، بودا، ترجمه محمد دهقاني، مقدمه). محمدعلي اسلاميندوشن سرشت و سرنوشتي چنين داشته است. كسي كه ميتوانست در كسوت سياستمداري زبده يا حقوقداني عاليرتبه به آساني مدارج سياست را طي كند و قدر ببيند و بر صدر بنشيند، اما برخلاف بسياري از سياستمداران و بندبازان عرصه فرهنگ، بر سر اين پرسش هولانگيز با خويش به جدال بر ميخيزد كه «كسي كه اندكي ادعاي فهم و شرافت كند، بايد گهگاه بتواند از خود بپرسد: آيا من به ناني كه ميخورم، ميارزم؟» (ذكر مناقب حقوقبشر/ ص74). او در زندگينامه خودنوشت دلنشيناش (روزها/ ج3، ص 11) توصيفي اگزيستانسياليستي از خويش ارايه ميكند: «فردي بودم ناظر و نگران، كسي كه آمده و چند ماهي نگاهي بر روزگار افكنده و حاصل نظاره خود را در ميان دو عدم گزارش كرده است.» و البته گزارش اسلاميندوشن از سنخ گزارشهاي صوفيانه نيست كه از دل آن عزلت طلبي يا تفاخر زباني و تعابير عرفاني عجيب و غريب و بيثمر، زاده شود. برخلاف شبه صوفياني كه نااميد از خاك، دست افشان و پايكوبان بر جنازه ملت و مليت چهار تكبير ميزنند و در زمانه عسرت، كشكول و آفتابه را بر دوش افكنده راهي كنج دنج ديگري ميشوند. اسلاميندوشن عشق به ايران و فرهنگ و مردمانش را در دهها اثر مكتوب خود به تماشا نهاده است و از همه مهمتر اينكه برخلاف وطنگرايان افراطي هرگز ديده بر خطاها و قصور مردمان ديارش نميبندد و به نقد نقش آنان در تاخير فرهنگي و تعطيلات تاريخي طولاني شان ميپردازد. در عرصه اخلاق و بررسي علل/دلايل نااخلاقي زيستن ايرانيان نيز سخنان سهل و ممتنع اسلاميندوشن شنيدني است: «متاسفانه بايد بگوييم كه اخلاق در ايران، لااقل از 60سال پيش به اين سو، بگيريم از 28مرداد 32، رو به شيب نهاده. اين را كساني كه در اين دوران زندگي كردهاند، روزانه به تجربه دريافتهاند. چرا؟ چه پيش آمده؟ آنچه به ظاهر ديده ميشود، جمعيت افزايش يافته، شهرها متراكم شده و از همه مهمتر نياز مادي و توقع مردم رشد كرده و راهحلي كه براي اقناع نيازها ديده شده، مجالي براي پرواي اخلاق نيافته. نفع، محور قرار گرفت و پول راهگشاي كل گشت. در جريان نهضت مليشدن نفت، مردم به چيزهاي ديگر دلخوشي بسته بودند، مفاهيمي چون آزادي، رهايي از اعمال نفوذ خارجي، بازيافت عزتنفس، براي آنها معني يافته بود... ولي جريان 25ساله بعد از كودتا به زبان بيزباني به آنها گفت: آزموديد و شكست خورديد. اكنون به آنچه نقد است دل ببنديد، پول به دست آوريد و اين ادامه يافت...» (با تلخيص از مقاله مبادي هويت ايراني) رهايي از دامچاله كليشهها و شبه مسالهها، آن هم در عرصه هنر و ادبيات كار آساني نيست. فراغت يافتن از بازيهاي زباني و روزمرگيهاي فرهنگي -سياسي و پرداختن به ريشهها و انديشههاي انساني و صلح گستر، آن هم آنجا كه خانه از پايبست ويران است از فضايل ستودني اسلاميندوشن است. شايد از همين انساني نگريستن به قضايا و امور باشد كه تعريف ندوشن از حقيقت هم تعريفي دلنشين و متفاوت است: «در انسان جوهرهاي است بينام كه به سوي گشايش و روشنايي رهنمون ميشود و بهرغم وارونهگريهايي كه طي تاريخ از جانب قدرتها اعمال شده و از خلال ابرهاي حوادث، گاه در قالب اسطوره و تمثيل و رمز و گاه به صراحت روي نموده، حقيقتي برجاي ميماند كه از شكفتن روح به دست آمده و گاه در هنر تجلي ميكند و گاه خيلي ساده، در يك نگاه، يك ديدار، يك انتظار، يك كشف، يك خدمت به خلق و يك ايستادگي بر سر آنچه حق پنداشته ميشود...» (با تلخيص از فصلنامه هستي، دوره سوم، سال يكم، شماره ۲۸ و ۲۹). انصاف بايد داد كه زيستني از اين دست، آن هم در جامعهاي سياستزده كه هر چيزي پيش و پشت سياست، شكل مسخ شده به خود ميگيرد، سخت دشوار و ناياب است و همين نكته ارزش فرزانگاني عاشق از قبيل محمدعلي اسلاميندوشن را كه حجاب معاصرت، بزرگيشان را در خود نهفته و مدفون داشته، بيشتر آشكار ميكند. *دكتراي فلسفه تحليلي از دانشگاه سوربن فرانسه
------------------------------------------------------------------
* دمسازي خرد و شور هادی خانیکی
ارتباطشناسان نو از ميان عناصر مختلف پيام و عوامل انتقال آن به «خوانش» يا فهم مخاطبان از مفاهيم، اهميت بيشتري ميدهند، از اين رو از نظر آنان پيام آن چيزي است كه از سوي پيامگيران دريافت ميشود. اين قاعده را شايد بتوان به بسياري از عرصههاي فرهنگي ديگر هم تعميم داد، از جمله آنجا كه سخن برسر انديشهها و انديشمندان برجسته است. اينكه چه آوازهاي از پرآوازگان در بود و نبودشان ميپيچد و چه نامي از نامآوران دهان به دهان ميچرخد حاكي از درستي اين روايت ارتباطي است.
وقتي پژمان موسوي از من خواست كه درباره دكتر محمدعلي اسلاميندوشن و دغدغههايش مطلبي بنويسم، مناسبتر دانستم كه به جاي پرداختن به او و بزرگيهايش كه ديگران بيشتر و بهتر از من ميدانند و ميتوانند، به دريافت و درك خود از اسلامي و آثار وجودشاش در اين دوران بپردازم. تصوير اسلاميندوشن در ذهن من به اعتبار يكي از ماندگارترين نوشتههايش تصويري است كه ميتوانم دكترين فرهنگي او نيز بخوانم؛ ايران را از ياد نبريم. اين يعني كوشش براي فهم روزآمد ايران و احساس تعلق به آن در جهاني نو و به هم پيوسته. جايگاه و پايگاه علمي اسلامي و جهان زيست او به درستي نشان ميدهد كه او بيخبر از دنياي جديد و روندها و افقهاي پيشروي آن نيست. اما نميخواهد بيخبر از دنياي كهن و هزارههاي انديشهاي آن باشد. نگاه او به ايران نوستالژيك نيست، واكاوانه است، از اين رو در پي آن است كه در ميانه جهانگستري و جهان وطني، عصر ما تاريخ بخواند تا بتواند وطن خويش را بيابد و در همين جهان بازنمايد و البته در اين راه حرفهاي شنيدني بسيار دارد.
تصوير دومي كه از اسلاميندوشن در حافظه من جا گرفته است، موضوعيت و محدوديت «فردوسي و شاهنامه» در ميانه پژوهشها و نوشتههاي اوست. «فردوسي دوستي» و «فردوسيپژوهشي» پررنگترين خطي است كه من از چهره فرهنگي او در طول سالها به خاطر سپردهام. به اين اعتبار ميتوانم از شيفتگي به فردوسي و تلاشهاي ديرپايش براي شناخت و بازآفريني «حماسهسراي داناي ايران» چنين برداشت كنم كه اسلاميندوشن ايران را با ذهن و زبان فردوسي خوانده است و ميخواند و اين يعني پلي ميان حماسه و حيات فرهنگي و اجتماعي ايرانيان. اسلاميندوشن خواسته است كه ايران را از همان زاويهاي ببيند كه فردوسي ديده است.
ديدن جهان پر از بيم و اميد كه توان نوخواستن و نوزيستن دارد.برداشت سوم من از داشتههاي اسلاميندوشن، زندگي بيهياهوي او در عرصه پرجدال فرهنگي ايران معاصر است. او به گفته خويش بر موازنه ميان «عقل و احساس»، گشودن باب گفتوگو در ميدانهاي محدود آكادميك و فرهنگي و اجتماعي زياد اصرار ورزيده است و در اين راه طبيعتا رنجهاي بسيار برده است. «رهسازي خرد و شور» در ميدانهاي برساخته از دوگانگيها و دوگانههاي سياسي و تاريخي كه ما به آنها عادت كردهايم، كاري آسان نيست اما براي اينكه ايران را از ياد نبريم و به انديشه پردامنه و زبان مودبانه فردوسي نزديك شويم، ناگزير به پذيرش آنيم و اميد آنكه اسلاميندوشن و امثال او در اين راه همچنان بكوشند و بمانند.
------------------------------------------------------------------
* اسلاميندوشن، مصداق جامعهشناس بومي گفتوگو با حسن نراقي
نخستين بار كه براي گفتوگو درباره آرا و انديشههاي دكتر محمدعلي اسلاميندوشن با پژوهشگر نام آشنايمان حسننراقي طرح مساله كردم، باور داشتم كه با توجه به زمينههاي جامعهشناختي استاد، مطمئنا انتخاب درستي كردهام اما ترديد داشتم كه نراقي پيشنهادم را بپذيرد؛ دليلش هم ساده بود، زيرا تا به امروز كمتر ديدهام كه حسن نراقي اساسا از كسي تعريف كند؛ نه اينكه بقيه تعريفپذير نباشند بلكه روحيه او را جدا از تعريف و تمجيد ميدانستم و بيشتر منتقد و نكته سنج. اما برخلاف تصور اوليهام او با صراحت به من گفت كه استاد اسلاميندوشن به دلايلي كه در ادامه خواهيد خواند، بسيار هم مورد توجه و تمجيد او قرار دارد. اينگونه شد كه گفتوگويي متفاوت درباره بخشي از شخصيت و انديشههاي محمدعلي اسلاميندوشن درگرفت كه تاكنون كمتر مورد توجه قرار گرفته است.
جناب آقاي نراقي! براي ورود به بحث بهتر است اينگونه آغاز كنم كه جنابعالي از چه زماني و چگونه با آرا و انديشههاي استاد اسلاميندوشن آشنا شديد؟ نخست ضرورتي ميبينم كه به دور از هر گونه فروتني متداول و آغشته به تعارفات، صميمانه اذعان كنم هرگز چنين گنجايشي را براي اطلاعات محدود خود قايل نيستم بتوانم بر كارهاي فرهنگي ارايه شده توسط دكتر اسلاميندوشن نظارتي داورانه ارايه دهم كه معمولا رسم معهود چنين مصاحبههايي است؛ اما از جايگاه يك خواننده آثار قلمي ايشان با شوق پاسخگوي پرسشهايتان خواهم بود با ذكر و تاكيد بر اينكه تا به امروز هم هرگز از افتخار آشنايي و گفتوگوي نزديك با ايشان بهرهاي نبردهام تا شايد بتوانم از اين رهگذر جبراني براي رفع كاستيهاي اين گفتوگو فراهم آورم، اما در پاسخ سوالي كه فرموديد ميتوانم بگويم نام ايشان و به تناوب نام آثار ايشان را حدودا از سه يا حتي چهار دهه پيش به خاطر ميآورم. اما آشنايي دقيقتر با آراي ايشان را بهتر است بگويم كه بعد از انتشار «سخنها را بشنويم» و سالي چند بعد از آن با دستيابي به «ايران و تنهاييش» كه در آن توصيه كرده بودند «تاريخ بخوانيم»، چراكه اين آسانترين راه درازكردن عمر است و در ادامه با بدرقه «هستي»اش تا آنجا كه توانايي آن را داشتم به دست آوردم؛ چرايياش هم شايد بيشتر در اين نكته نهفته باشد كه به ويژه در آن سالها، ذوق و سليقه شخصي خودم هم در پيگيري مسايل اجتماعي به سمت و سوي اينگونه نگرشها گرايش بيشتري نشان ميداد و كتابهاي ايشان بيشتر اينچنين بود. ضمنا «جامعهشناسي خودماني» هم هنوز متولد نشده بود كه بيشتر افكارم را متوجه خودش كند. با توجه به ديدگاههاي كم و بيش ويژه خودتان، در اين مدتي كه آثار استاد را پيگيري ميكرديد به چه نقطه مميزهاي در كارهاي استاد در مقايسه با همعصرانشان بر خورديد كه بتوانيد آن را با تاكيد بيشتري ابراز داريد؟ ببينيد! به هر دليلي من شخصا انسانهاي چند وجهي را ستايش ميكنم. وجوه دانشي انسانها را عرض ميكنم. خيليها هستند كه پزشك و معلم هستند. ساختمان ميسازند يا تسلطي بر شعر و ادبيات دارند، اما خارج از حيطه تخصصيشان حرف چنداني براي عرضه ندارند، اما دكتر اسلامي اينگونه نيست؛ او به نظرم از بقاياي نسل حكمايي است كه به صورت گسترده و متنوع در يك كلام چيزهاي زيادي ميداند. از آن دست مطلعاني است كه شايد بشود در اين اواخر فقط از يكي دو نفر چون مرحوم محمد علي فروغي يا سيد حسن تقيزاده ياد كرد. خدا طول عمر دكتر را زياد كند، اما از اين دست آدمها لااقل به وفور نداريم. ملاحظه كنيد كه همزمان در حاليكه شهرتش را بيشتر مديون ادبيات و زبان فارسي است، به نوعي جامعهشناسي هم ميكند. تاريخ را هم ميكاود و همزمان به روانشناسي اجتماعي هم ميپردازد و اين فقط به دليل تسلطهاي چندگانه متنوع ايشان است و دليل ديگري نميتواند داشته باشد. از پنجاه و چند هزار بيت شاهنامه چكيدهاي تنظيم ميكند كه به قول خودش هر كسي مجال نگاهداري و خواندن همه آن را نمييابد. يعني قبول ميكند كه به هر حال علاقهمندان شاهنامه هم طيفي را تشكيل ميدهند كه قرار بر اين نيست كه همه در يك نقطه آن جمع بشوند و اين اوج خردگرايي است و از آن گذشته ببينيد شاهنامه را هم فقط از منظر تفاخر به گذشته يا تلذذ هنري پي نميگيرد بلكه آن را در «پند گاه» امروزمان بهكار ميگيرد و ميگويد شاهنامه پيش از آنكه حماسه ايران باشد، حماسه انسان است. انساني كه حتي در بدي ميتواند حقير نباشد يا آنجا كه دوگانگي، يگانهشده زندگي گذرا و حيات زوالناپذير را از دل اين «نامه نامور» بيرون ميكشد و دور نشدن فوران زندگي و جوشانبودن آن را از برابر چشم روا نميدارد و تشبيه مرگ را نيز به نوعي خوابرفتن كه در آن نفرت لاشه مردگي در ميان نيست و شومي قبرستان نيز نه... اينگونه برداشتها بدون ديدگاههايي ويژه، براي هر تحليلگر ديگر معمولي ادبي ميسر نميشود. اين تراوشات حتما بايد از سرچشمه زلال ذهني خاصي تراوش كند كه دريابد و بگويد در سراسر اين كتاب عظيم با آنهمه كشاكش يك كلمه زمخت و بيادبانه رد و بدل نميشود، حتي از نوع كلماتي كه در آثار هومر و شكسپير به دفعات ميبينيم. به عبارت ديگر وجه تمايز آقاي دكتر اسلاميندوشن تنها در دانستههاي ايشان نيست؛ بلكه تفاوت در توان بهكارگيري چكيده و غربالشده مفيد همين دانستهها، در مصرف امروزمان است و اين نكته بسيار مهمي است. وقتي در بررسي ادبيات مقاطع تاريخي مان به دوره سامانيان ميرسد، از آن به عنوان دوره پاكيزهاي ياد ميكند كه در آن ابراز عقيده از رنگآميزي كمتري برخوردار و عدم نياز به دوسيماييشدن مشهود است. ملاحظه ميكنيد ديگر علاقهاي نشان نميدهد كه فقط از اميران و پادشاهانش بگويد، يعني از ادبيات بهرهاي چندگانه نثارمان ميكند؛ يا چه ماهرانه با استمداد از آگاهياش بر ادبيات مطبوعاتي دوره مشروطيت و با شم همان جامعهشناسي ويژه خودش به سرا غ جماعت آن روز ميرود تا عدالت خواهي پدران ما را آنگونه ببيند و دريابد كه بگويد: در سراسر ادبيات مشروطه ناله پيگير يك مرغ زخمي را ميشنويم كه با ترجيعبندي برفراز اين ملك نشسته و «حقحق» ميگويد... . او بوف كور هدايت را هم همان مرغ حقي ميداند كه با ارايه نمادي از تاريخ پر نشيب و فرازمان «حقحق» ميكند و از دهانش خون ميچكد و به نظرم همين برداشتهاست كه دكتر اسلامي را متمايز ميكند و الا اديب كم نداريم. جامعهشناس هم كم نداريم، اما خودم لااقل تا امروز اديبي را سراغ ندارم كه در ايران بيست و اندي سال پيش از محيطزيست و معضلات رو به تزايد آن صحبت كند و از اختلالهايي كه زور آزمايي صنعت و طبيعت به وجود ميآورند و خواهند آورد، به ما هشدار دهد. پس با توجه به گفتههايتان ميتوانم به اين نتيجه برسم كه جنابعالي استاد ندوشن را يك جامعهشناس هم ميدانيد؟ اگر فرضم درست باشد ممكن است از شما بخواهم كمي بيشتر از اين ويژگيهاي كار استاد كه شما را به چنين نتيجهاي رسانده است، صحبت كنيد؟ ملاحظه كنيد اگر جامعهشناسي به مفهوم برداشت عام آن است كه «جامعهشناس» معتبر بايد آنچنان موضوعات را پيچيده و مغلق عرضه كند كه حتي در بسياري از موارد خودش هم به بازگويي آنچه كه نوشته قادر نباشد و مقالهاش به صورت قطعي حامل نام و ردپايي از نظريات يكي، دو بزرگ غربي جامعهشناس باشد؟ خير به آن معني ايشان لااقل تا آنجا كه من ميدانم شهرت جامعهشناسي ندارند، اما اگر تطور و تنوع خدمات فرهنگي مردي را بررسي ميكنيد كه به نظرم پيش و بيش از ارايه و عرضه هر اثري به مفيدبودن آن و به «دردخور» بودن آن ميانديشد... بله در اين صورت پاسخ من مثبت است. شخصا از كارهاي ايشان بهرهها بردهام. جاي پاي دغدغههاي اجتماعي تقريبا در آثار دكتر به چشم ميخورد.
چه آن هنگام كه دست آورد سفرهايش را بهعنوان سفرنامه منتشر ميكند و از «آزادي مجسمه» با طعنهاي به «مجسمه آزادي» در آمريكا ياد ميكند يا به كشور شوراها ميرود و ديدههاي ويژهاش را جلو چشمانمان ميگستراند يا از همه مهمتر خاطرات گذشته بعضا شخصياش را در سه جلد پياپي «روزها»... اينها همه از مصاديق همان جامعهشناسي ايشان است... جمله بسيار قابل تاملي از ايشان در خاطرم هست كه وقتي «سخنها را بشنويم» را منتشر و دغدغههاي راستينش را براي آينده كشور مطرح كرد در پاسخ چارهجوياني كه مورد سوالش قرار دادند كه چه بايد كنيم؟ گفت در وهله اول حرف بر سر «چه نبايد كرد» است نه «چه بايد كرد» يا اينكه باز در همين زمينه وقتي متجاوز از 20 سال پيش در بررسي آمار افزايش كمي دانشجويان سه سوال اساسي را مطرح كرد، چه ميآموزيم؟ براي چه منظوري ميآموزيم؟ و چه كسي با چه ديدگاهي از اين آموزش بيرون خواهد آمد؟ فردا با اين كاروان عظيم كاغذبهدستان چه خواهيم كرد؟ و صريح گفت كه ايران به چه نياز دارد؟ پول، ارز، آب، ذخايرمعدني، نيروي اتمي و نظامي يا حمايت جهاني؟ هر يك از اينها احتمالا ميتواند از جهاتي كارساز باشند. اما به تنهايي مشكلي را حل نخواهند كرد. ايران بيش از همه به يك چيز نياز دارد و آن انسان است؛ همين و بس. اگر داشت به همه جا خواهد رسيد و اگر نداشت هرگز مشكلش كم نخواهد شد. باور دارم دكتر از نخستينها بود كه در اين كشور به جامعهشناسي بومي جامعهشناسي ساده اما مفيد و قابل استفاده و مهمتر از آن به جامعهشناسياي با قابليت درك همگاني پرداخت. او سالها و سالها پيش بود كه در مورد فقر، اعتياد، ترافيك و جمعيت آغاز به سخن و تحليل كرد و حتي در مواقعي راه حلهايي هم ارايه داد اما خيليها آن را جدي نگرفتند تا امروزمان كه ديگر دردش به همهفهمي كشيده و علاجش واقعا مشكل. يادم هست وقتي در مورد بحث روشنفكري هم جمله قابل تاملي ارايه كرد كه اول بياييد موضوع «فكر» را روشن كنيم تا بعد به «روشنفكري» بپردازيم كه اگر چنين كرده بوديم، كار جز اين بود كه هست. بله من همه اين اشاراتي را كه به كارهاي دكتر ندوشن كردم، همه را از همان مصاديق جامعهشناسي ميدانم. آقاي نراقي آن طور كه من استنباط ميكنم و شما توجه مرا به آن جلب كرديد، بيترديد رگههايي از اثر بهيادماندني شما «جامعهشناسي خودماني» در آثار استاد به چشم ميخورد؛ آيا اين استنباط مرا تاييد ميكنيد و اگر پاسختان مثبت است، ممكن است شواهد بيشتري ارايه كنيد؟ استنباطتان را كم و بيش حتي اگر در رديف قياسهاي به اصطلاح معالفارق هم ندانم، توضيحي را براي آن ضروري ميبينم و آن اينكه هنگامي كه آقاي دكتر اسلامي در كارهايشان به جامعهشناسي بومي (تعبير از من است) پرداختند «جامعهشناسي خودماني» هنوز متولد نشده بود پس طبيعي است كه اگر رگههاي مشتركي هم به چشم بخورد، از ديروز به امروز است و نه از امروز به ديروز... اما از اين سخنها گذشته، صحبتم را كوتاه كنم. با ديدگاههاي من نقطه اوج كارهاي دكتر قبلا هم بهگونهاي که اشاره كردم سواي شهرت ادبيشان و بنياد فردوسي و كتابهايشان يا «هستي» تقريبا هستي! گرفته. هنر دكتر در ارايه چكيده مفيد دانستههايشان است و بس. حافظپژوهي هم كه ميكند، سزاوار نميبيند كه تنها به تلذذ ادبي آن اكتفا كند و شيفتگي به حافظ بزرگ مانع از آن شود كه تشخيص ندهد حافظ به هيچ يك از مكتبهاي فكري اعتقادي كامل و تسليموار نداشته حتي عرفانش كه شاخصترين زمينه فكري اوست و چون و چرايش را براي «فرار از دگماتيسم» و «دگمانديشي» و توسل به خردگرايي از ميان آنهمه جذبه به راحتي درميكشد و آن را در خدمت جامعهاي قرار ميدهد كه باور دارد همواره و در طول تاريخ چارهخواهياش بيشتر از استعداد چارهجويياش بوده.
|